تفریحی و سرگرمی نیونت » داستان کوتاه و جالب

محصولات

تبلیغات

داستان کوتاه خجالت پدر و زیرکی پسر

داستان کوتاه خجالت پدر و زیرکی پسر

پسر که به سمت یخچال رفت، پدر خجالت کشید.
پسر از یخچال خالی بطری آب را برداشت و سر کشید. گفت: چقدر تشنه ام بود. پدر لبخند زد.

آبان ۴م, ۱۳۹۰ | 1 views | دسته: داستان، داستان آموزنده، داستان کوتاه
برچسب ها: ، ، ، ،

داستان کوتاه و جدید بوی خیانت

این اولین باری بود  که احساس می کرد شوهرش به او خیانت می کند  . او با گوش های خودش صدای یک زن را از داخل گوشی ، حین مکالمه با همسرش شنیده بود . باورش مشکل بود ، همه راههای ممکن را در ذهنش مرور کرد . اول طلاق ، ولی فکر اینکه با دو تا بچه به خانه پدر بد اخلاقش برگردد ، دیوانه اش می کرد .

برچسب ها: ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،

۴ داستان کوتاه جدید

داستان کوتاه (مادر شوهر) : دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند.
عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!
داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد.
هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.
داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است.

مهر ۱۱م, ۱۳۹۰ | 1 views | دسته: داستان، داستان کوتاه
برچسب ها: ، ، ، ، ،