تبلیغات
داستان کوتاه خجالت پدر و زیرکی پسر
پسر که به سمت یخچال رفت، پدر خجالت کشید.
پسر از یخچال خالی بطری آب را برداشت و سر کشید. گفت: چقدر تشنه ام بود. پدر لبخند زد.
داستان کوتاه عشق بدون قید و شرط(حتما بخونین)
سرباز قبل از اینکه به خانه برسد با پدر و مادر خود تماس گرفت و گفت: ((پدر و مادر عزیزم جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه برگردم؛ولی خواهشی از شما دارم. رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم.))
پدر و مادر او در پاسخ گفتند: ((ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم.))
پسر ادامه داد : ((ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید؛ او در جنگ بسیار آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم اجازه دهید او با ما زندگی کند.))
این اولین باری بود که احساس می کرد شوهرش به او خیانت می کند . او با گوش های خودش صدای یک زن را از داخل گوشی ، حین مکالمه با همسرش شنیده بود . باورش مشکل بود ، همه راههای ممکن را در ذهنش مرور کرد . اول طلاق ، ولی فکر اینکه با دو تا بچه به خانه پدر بد اخلاقش برگردد ، دیوانه اش می کرد .
معمولاً گاهی در بین آگهیهای استخدامیچند مورد داستان کوتاه مرتبط با محتوای سایت گنجانده میشوند که به نوبه خود طرفداران و مخالفان خود را دارد، عده ای از دوستان از آن بعنوان تلنگری به زندگی نام برده و شاید برای ساعاتی در عمق مطالب فرو رفته و شاید تغییری در مسیر تفکر خود نسبت به کار و اشتغال در خود دیده باشند.
ولی عده از دوستان هم که معمولاً غیر از آگهیهای استخدامیتحمل هیچگونه مطلب دیگری را ندارند مرتباً لطف خود را شامل حال ما کرده و با انواع و اقسام حرفها و جملات زیبا گوشه و کنایه نصیب مان میکنند، با این حال به نظرم انتشار اینگونه مطالب شاید خیلی بیراه نباشد، چرا که شاید حتی جمله ای از این متون باعث نگرش دیگری در تفکراتمان شود.
داستان کوتاه (مادر شوهر) : دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند.
عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!
داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد.
هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.
داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است.
