تفریحی و سرگرمی نیونت » داستان جدید

محصولات

تبلیغات

داستان جدید بیست سال …

زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت. شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و فنجانی قهوه‌ می‌‌نوشید پیدا کرد …

اسفند ۸م, ۱۳۹۰ | 270 views | دسته: داستان، داستان آموزنده، داستان کوتاه، داستانه عاشقانه
برچسب ها: ، ، ، ، ، ، ،

داستان جدید عاشق دیوانه

اوایل حالش خوب بود ؛ نمیدونم چرا یهو زد به سرش. حالش اصلا طبیعی نبود .همش بهم نگاه میکرد و میخندید…

اسفند ۸م, ۱۳۹۰ | 653 views | دسته: داستان، داستان آموزنده، داستان کوتاه، داستانه عاشقانه
برچسب ها: ، ، ، ، ، ،

داستان آموزنده از ملانصر الدین

مهر ۱۳م, ۱۳۹۰ | 1 views | دسته: داستان آموزنده
برچسب ها: ، ، ، ، ، ، ،

۴ داستان کوتاه جدید

داستان کوتاه (مادر شوهر) : دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند.
عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!
داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد.
هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.
داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است.

مهر ۱۱م, ۱۳۹۰ | 1 views | دسته: داستان، داستان کوتاه
برچسب ها: ، ، ، ، ،